چند هفته ای است که در فیسبوک با یک پسر افغانستاني آشنا شدم. اولین سوالش از من این بود آیا می توانم نظر شما را بخودم جلب کنم؟ بنظرتان می توانم کاری کنم که عاشق من بشوید؟ بنظرم سوالش کودکانه و مسخره بود، گفتم نه! هرگز! بعد شروع شد، با هم حرف زدیم. عکس رد و بدل کردیم و... تا اینکه یک روز برایم عکسی از کتابخانه اش فرستاد. توجهم خیلی بهش جلب شد. من عاشق مطالعه ام و او اهل مطالعه بود. با اینکه همه جا خوانده ام بعد از جداي نباید وارد ارتباط شد، ارتباط مان رنگ و بوی عاطفی گرفت. برایم مهم شد. راستش خواستم ببينم اگر نفرت و مرد ستیزی نداشته باشم،چه می شود؟ او فرسنگ ها از من دور است، و آسیبی به من نمی رساند، خب شاید نظرم درست نبود! برایش یک میلیون پول فرستادم تا بتواند در کلاس های زبان آمادگی تافل ثبت نام کند. دارم کمک می کنم بیاید ایران برای تحصیل، اما مي ترسم، می ترسم او کلاهبردار باشد، اگرچه همه ی زیر و زبر زندگی اش را فرستاده اما اشتیاقی به گفتگو با او دیگر ندارم. حس می کنم دروغگو و کلاهبردار است اگرچه دلیلی برای این گفته ندارم. کسی اينجا نیست که افغانستاني ها را از نزدیک بشناسد و بگوید چه جور مردمانی هستند؟ او خیلی تلاش می کند اعتمادم را جلب کند اما همش حس می کنم محبت او بخاطر گرفتن پول و فریب دادن من است!!!!!!این خیلی بد است که آدم بترسد از خوب بودن
برچسب:
نویسنده: حسین عابدی